علي جهانگيري

نار تی تی

 

 

نار تی تی  نارتی تی

برگرد

روسری ات را جا گذاشته ای

بر شاخسار انار

شکوفه هایت پنهان نمی ماند

فانوست را به راه باد می آویزی

و دست های بازی گوش

روسری ات را به شاخه گره بزن

چرخ بزن با شلیته ی سرخ

گره بزن راه ها را به روسری ات

گره بزن روسری ات را به رمه

پسرک عاشق را چوپان کن

رمه هایت را به پیاله های شیر برسان

جنگل خو کرده به مه

دست هایش را از مه ،  کشیده بیرون تر

باران باران باران ، نارتی تی نارتی تی

جرینگ جرینگ الگوهایت

باران باران

تی بلارم

تی بلارم

هلی دار بوی تو را گرفته

بهار را برده  به بالاتر

گرگی که به گله زد پائیز بود نار تی تی

گرگی که به ساحل زد

گرگی که به موج

سواحلی بی آب

سواحلی بی کشتی

حتی بی پاروئی برای تلو تلو خوردن در باد

سالیک نمی کشند دیگر

چرخ نمی زند آسمان به دور سر ماهیگیر

پره نمی کشد ترکمن

دریا کوچ کرده به آن سوتر

حرامی راه آب را می زند

برکت آورده نمک ، بی نان

نان را به کمرت ببند نار تی تی

بهشت خیلی دور است

گندم  را به خانه بیاور

با بق بقوی کبوترانی از دریا

در خلخال هایت

و بوی شور ماهی  

و گله های شاد کولی

که در گوشه ی چارقدت تخم می ریزند

تخم می ریزند

آن قدر که مزرعه خوشه بگیرد ،

-         
از
ماهیان مست باردار

دریا بار از آب تهی می ماند

و صحرا از مادری

کره نمی زاید مادیان کهر

نه سپید ، نه سیاه

رنگی نمانده برای چارقد سولماز

نار تی تی  نار تی تی

انگشت های ستار نمی رسد به دو تار

قبیله هر روز

چادرهایش را به سمت باران کمی کج تر می کند

آلاچیق هایشان چه دور

باجی تنور خورشید روشن است !

بچسبان گندم را به سینه ی خرمن

ذکر بخوان نارتی تی ذکر بخوان

هی هو ها

هو با شلیته ی سرخ

سربند سیاهت کجاست

خنجر برادرانت کجا ؟

لاله های دوار به گرد دعا

خرمن را ببر به تمام صحرا

چرخ شلیته ات را می خواهند

هی هو ، هی هو ، نار تی تی نار تی تی

گرد تنت می چرخد

چشم های مست و مورب باد

وقتی که یال سرکش ترین اسب ها را به بازی می گیرد

کوزه هایت را بکش به زیر سینه ی خشک شتر

به زیر سینه ی آن مادیان کهر

و آن میش مستِ تازه بهار

تفنگم را بیاور دختر

اسبم را

تیر بیاندازم به آسمان

بخیلی نکند امسال با دشت

با نیزار کپور چال

و با شلیته های سرخ دختر انار

بره شوکای تشنه را به زیر سینه بگیر

چوپان را هم

دهانت را باز کن

چشمه را بکش به روستا

و به هر زائری که به هشت دروازه ی شرقی

دخیل بسته است

هی هو ، هی هو صدایت را بباف به یال آن کره ی سمند

سپید سینه ات را بریز به کوه بلند

گلوبندت را ببخش به دره هایی که

دهانِ بازِ  نیازند

گله علف می خواهد دختر

گله گرگ هم  می خواهد

اما نه این قدر نار تی تی

چشم به راه چه هستی سپید بخت ؟

سپیدم کن مثل پنبه زار در سپیده دم

لحاف جهازت با من

خم شو به سمت آب

بیجار را برکت بده

قوس کمرت را نشا کن درون شالیزار

آوازهای گل آلود

آواز های گل آلود را شفا بده

و آتش و دود و کته ی تازه دم را

آواز قورباقه ها را شلوغ کن

نعش خشک آسمان کشیده تا دور

نگاه کن به دست هایم

آب  را به زیر گونه هایت بگیر

ابر می خواهیم نار تی تی ابر

مادری کن

چارقد آبی ات فقط همین امروز

فقط همین خرمن

فقط همین سال

چارقد آبی ات  نارتی تی

چارقد آبی ات

 

 

 

 پی نوشت :

* نارتی تی به شکوفه های انار می گویند و نامی است برای دختران در شمال

* تی بلارم   فدای تو بشم

* هلی دار - درخت آلو

* سالیک - تور چرخان ماهیگیری

* پره  - نوعی صید ماهی با تور بزرگ

* کولی - نوعی ماهی کوچک که پیش از بهار  از دریا به رودخانه می آید

 

 

 

 

 

 

 

 


دختران ایران زمین - روزتان مبارک

 
با دست های گشاده

دانه می پاشند

در مسیر پرنده گی ات

بالا نرو !

هر چقدر هم اندک

آسمان همین جاست

همین سقف کوتاه

بال هایت را پرتاب کن

به صورت ناخدا و هرچه خداست 
 
تنگ می شود جهان

به تنگی آغوشت
نویسنده : علی جهانگیری : ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۸
Comments نظرات () لینک دائم

به تو رای می دهم

 

خط خطی


به تو رای می دهم ، شاخه ی گل  نسرین

به تو که شکل بودن گل

تنت را هاشور زده است

رای می دهم به برف پاک کن ها

خط می خورد جهان روبرو

همیشه سمت عاقل خیابان

دوشیزه را حراج می کند

و ابری کوچک

وسط خط عابر پیاده ، میل زائیدن دارد

رای می دهم به آن سویی که تویی

به آن سویی که مشق های شب کودکانت

همه خط خطی

و به هر زنی که دهانش را

وقت گفتن دوستت دارم ،

- غنچه می کند

 


بالا

 

 

 

 

از دور ، دورتر

 

از بالا ،  دروغ تر

 

بالا نیستم

 

بالا ،

 

- از من ریخته است .

 

. . . . . .

نویسنده : علی جهانگیری : ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٠
Comments نظرات () لینک دائم

حجت

 

 

 

گمانم شب است

و این حجت من است !

گیاه نمی روید در این بادیه به نمی

سیاه زاده می شوم

و سیاه می چرخم به سوالی

ای کدامین حجت

بر پشت شترهات چه می بری ؟

*  *  *  *

واژگون بادیه و گون

کالای روسپیانم

بر پشت شترهایم جز صحرا نیست !

شب است گمانم

گمانم شب است !

پارس می کنم تنم را به سمت سیاه

کهف می ریزد از شیب زن

گون ها در باد

معجزه در راه است

عصای معجزه اش در دست

کنار راه بنگ بار می زند

معجزه گیج می خورد در تن باد

گواه من همین گون

همین کجاوه ی مست

همین زن !

به گاه آن که هور واژگون شود

و ستارگان ساجد

خورشد درگاهِ شام غریبان 

سیاه ، اما آبیِ تمام قد

گمان بد نبرده بودم به این آب

گمانم از این آبی  گذشته بود

در شیب های تند و لزج

آسمان دراز کشیده است

خورشید خفته را می جنباند

* * * *

گواه من همین حجت

که عین  قامت کفر زیباست

همین حجت را می جنبانم

شب است گمانم

کمی پنجره را باز بگذار

یک شاخه ی سیاه شاید . . .

 

فقط کمی مانده تا معجزه

نگاه نکن

خورشید را

با اشک هایت خیس نکن حجت !

 

 

 

 


← صفحه بعد