((بیانیه))
یقینا من بودم !
آنکس که در دست های لاغر ترس
پناه گرفته بود
و به نرمی امید
دعا می کرد .
دعا کردم !
در آسمان و عناصر ،
دعا کردم به ساکنان نامرئی اشیاء
و اتحاد مردهای مرده
آن که در موهایت
بهار و ترس های من !
خدا خوابیده است ،
و در خواب هایش ، دیگری
- کار را ادامه خواهد داد .
در خلوت زانو می زنم ،
دروغ نیست ، پاکیزه ایم !
ترسیده ایم و کاغذهای ترسو
سپید می مانند
و شیطان باید
به فکر جلد ملت دیگری باشد
سال های محبوب زهر
به استخوان می ریزد
مهارت سوزان هرزگی !
پسران خون شعله ور
بر تخت ماده گرگ . .
هر چند بر مرمر نمناک دعا
گریستیم ،
- مدرسه سکوی اعتراف نداشت !
و آگوستین هفده قرن پیش
چهره اش را جشن گرفته بود .
تک تک و همیشه
کشیش و گناه درختان
حافظه ی موریانه
اوراق مقدس را از بر می جود
به میهمانی درختان
زبان آویزان سگ ها
رد آسمان را می گیرد
سبز نرو
سامری به جادوی عصا
شاعر به بوی دعا
بالا می آورد .
خدا در روز مرده
خوابیده است
زمستان 83
ترس از بهشت
ورق نمی خورد این پیراهن
تنها همین یک برگ
پاییز بود
من از بهشت بیزارم
از بهشت بیزارم
و از فرشته ها می ترسم
ترس کودکانه ی من
در کتابی از بادها برافراشته
هر برگ ،
- صدایی در دست هایش می تکاند
و می داند ،
- پاییز زرد نیست 0
پاییز دختران ایل من
چهره ات را احترام خواهم کرد
دور از خطر بهشت
برگ در من می ریزد 0
پ . ن
به پی نوشت عادت ندارم اما با توجه به نقدهایی که بصورتی جدی و زیبا صورت می گیرد ، خواستم تاکیدی داشته باشم بر اینکه :
دست و قلم مهربانتان را می بوسم
ادامه مطلبمرگ ، مرده بود !
بوسیده بودمت کاش
. . . .
آنچنان که در منی و نیستی
تا آرزوی دوباره را ، دانه کنی
ما همه با هم گریه می کنیم
- دری گشوده ازاین دریا
با بادبان کشتی هایی که ملاحانش ،
شعر و شب را دوست دارند
این که ناگهان
اطلسی پنهان در باد . . .
می بینی ؟
نامت را تقویم سنگ می کنند
پوستم را به تو می چسبانم
انگشت هایم برای نوشتن مور مور می شود
حروف کتاب هایت را گم می کنی
کلمات را نفس می کشی
وقتی باد نمی آید
تو نفس می کشی
ومرگ
سپید و هراسان ،
از تو می گذرد
رویای توسکا
روی پیراهنم
- فرسنگ هایی از ریگ را
قلاب دوزی کن
و یک ماه مرده
با شیون ها یش
هر چند ناگزیر
من باد را به سکوت می بافم
در ساحل فرات
امپراطور آفتاب می گیرد
روزی در روزی
با گسل هایش ساکت
با چشم مار ها و سنگ نوشته های نینوا
بیابان و زهر و گاو های بالدار
بر روی پیراهنم
- تصویر یک اسب را قلاب دوزی کن
و یک توسکا ،
که از بقیه ی جهان ،
ـ آب می خواهد
. . . . . .
این ماه مرده در میان تنم چه می کند ؟
انگشت های شکاک
از باد می پرسند
انگشت های با لغ
حافظه ات را به دریا می ریزند
روزهایم را به تو قرض می دهم
و رو یاهایم را
از باد اگر می پرسی ؟
کلیدها خواب چکاوک را
ناگشوده رها کردند

