حجت
گمانم شب است
و این حجت من است !
گیاه نمی روید در این بادیه به نمی
سیاه زاده می شوم
و سیاه می چرخم به سوالی
ای کدامین حجت
بر پشت شترهات چه می بری ؟
* * * *
واژگون بادیه و گون
کالای روسپیانم
بر پشت شترهایم جز صحرا نیست !
شب است گمانم
گمانم شب است !
پارس می کنم تنم را به سمت سیاه
کهف می ریزد از شیب زن
گون ها در باد
معجزه در راه است
عصای معجزه اش در دست
کنار راه جلق می زند
معجزه گیج می خورد در تن باد
گواه من همین گون
همین کجاوه ی مست
همین زن !
به گاه آن که هور واژگون شود
و ستارگان ساجد
خورشد درگاهِ شام غریبان
سیاه ، اما آبیِ تمام قد
گمان بد نبرده بودم به این آب
گمانم از این گمان گذشته بود
در شیب های مرطوب
در تند راه های لزج
آسمان دراز کشیده است
خورشید خفته را می جنباند
* * * *
گواه من همین حجت
که عین قامت کفر
زیباست
همین حجت را می جنبانم
شب است گمانم
کمی پنجره را باز بگذار
یک شاخه ی سیاه شاید . . .
فقط کمی مانده تا معجزه
نگاه نکن
خورشید را
با اشک هایت خیس نکن حجت !
نظرات ()
|
گم
مرد

مرد را برایم معنا نکن !
زیر باران گریه می کنیم
دیده نمی شود
نه گریه !
نه مرد !
خرداد ٩٠
از این دور
کمی از قلبت را بر میدارم
روزها و رویاهایم را ،
- با تو شریک می شوم
کمی از قهوه ای تو ، در من
اندکی باران ، برای تو
حالا از آسمان قهوه می بارد
و در فنجانت باران
بلند شو
شال سیاهت را بردار
هوس شب دارم
. . .
مست
این خیابان نیست که وارونه می رود! باور کنید این دیوارهای نامرد پشت پا می زنند آسمان در جوی آب نیفتاده است! ای سیاه چاله های سر به هوا خورشید را در نفسم نمی بینید ؟ و ماه آه ورم کرده کوه ، - بگیرمش ، فانوس مادرم می شود با آن تلو تلویی که در پیراهنت می خورد .
← صفحه بعد


نظرات ()