علي جهانگيري

 

 

 

به سیده زهرا بصارتی

و بانویی نامش

 

 

بی حس

به جستجوی لبانی سرد

و کلامی چنین ذاکر

بی هدیه در انتظار تولد

بی چشم ، اشک

رایحه ای بی گل

خاطره ای بی عمر

دیروزهای نیامده

دیروزهای هرگز

شب های دراز که به خود اشاره می کند

و راه دراز را به خود می ریزد

سبابه ای که شب را سراسیمه می کاود

و راه را سبابه می کند .

 

 

مرداد 88