علي جهانگيري

و انگشت هاي من

« . . . و انگشت هاي من  »

 

 

با انگشت ها ي من ؛ همه ساكت ،

كليد ها ؛ خواب چكاوك را ، نا گشوده رها كردند ، تاريك شن ، تاريك تر باران ، چقدر به اين واهمه بدهكاريم ،  . . .

اين حالت چندم ، كه امكان فرداست و پيراهني كه پيش از اين پاره شد، به  جستجوي  تقدسي كه در حافظه ات طواف مي نمايي، طپيدن ستاره در زهدان فرشته ها ، روشني ها يي تصادفي، در دوشيزه ها ي ممنوع، وانگشت هاي اشاره ي پروردگار، كه به انتظار آبي ، آه مي كشد. 

 

 

  آخر نازنين

 بدر،جايي است كه ماه ، به گودال ها يش مي ريزد، وفرسنگ هاي چشم ، در من نفس ها يش را  مي شمارد . خوشه ي رسيده ي پاييز ، از لب  مي افتد، وتقدس اندام زني مي شود، كه انگشت هايش پيام آور را لمس مي كند .

 

نه دليلي از ماه و نه حجتي از آسمان ،

 تنها يك باردر خوشه ي گياهان  ،  واين همه خاكستري ،عجيب نيست؟ چه سراسيمه فردا مي شويم،اين ثانيه ها را رشته كن ، وبر گردنت بياويز،هنوز زيبا؛ به تو مي انديشد ،        انگشت ها ي گرسنه ، وچراي بزهاي كوهي ، درلابلاي ميزهاي بانك، هوش برهنه ي گل، در خواب چكاوك؛................

 

 

   نه دليلي از ماه،  ونه حجتي ...

بيابان ؛ كه روزهاي بسيار؛ درچشم هاي مار؛ خيره نگاه مي كند ؛

مي داند؛ درچشم هاي مار؛ جزمار ؛ چيزي نخفته است .دقيقه هاي لاغر زرد؛هنگام تقسيم درختان؛درصف هاي آسمان خراش؛ ودرچشم بيابان تنها ؛اين دقيقه ي لاغر زرد .     

 

 

نه دليلي از ماه؛ونه حجتي...

صدايي شكسته دار د؛ سايه ي كلاغ؛ آينه اي كه گيس هايت رادرآن مي بافي؛ ودر سواحل مايوس؛ زماني براي گاهواره  مي گذاري؛ آتشي براي چيدن؛ وخدايي گمشده؛ درسايه ي پيامبران؛ وانگشت هاي من ..

 

 

 

خزان 1383

بندر گز