علي جهانگيري

نقد قسمت دوم

اگر از زاویه ی دیگر ی به همین تنهایی ها و چالش ها نگریسته شود حس عدم اعتماد ، امنیت و حضور تشویش ها را به عینه می توان دید :

 

« به کسی که دوستش می داری

به آهی که می درخشی

در فراموشی جهان »

 

«« عشق از پنجره ها گل می کند

به اعتماد کدام پنجره پلک باید گشود »

 

«« در کوچه ای خوشبخت

خانه ی کوچکی یافته ام

اتاقکی آفتاب گیر

طاقچه ای نا امن ، برای تنگ ماهی قرمزم »

 

جدای از اینکه نمی توانم متن را را متعلق به فرد یا زمان خاصی بدانم اما با توجه به شناخت نسبی من ، می توانم بگویم لحن معترض او اصیل و واقع گرا است . ناله های سیاسی نیست ، سیاستی است و بنوعی تدبیر و جما ل بخشی اندوه است ، فارغ از این که این اندوه  تنها در ذهن من یا دیگری ممکن است صاحب جمالی باشد یا نباشدو شدیدا بر این باورم که شلاق رد خود را در شعر او به درستی نشانده است و تکانه های متن فقط پس لرزه های تازیانه ای است که هنوز فرود می آید .

توانش نوستالژیک در کارهای رنگانی نیز قابل توجه است و همان طور که گفته آمد لحن چالش می تواند ایده آل را و آرمان را حتی به واپس بکشاند و شاخصه ی نوشتارهایی باشد که می خواهند ضمن نیم نگاهی به پشت سر از واقعیت تلخ گریز بزنندکه بقول سهراب  در آن باد نمی آید خصوصا برای زنان . .

نگاه کنیم به این گزینه ها :

 

« سیزده را من ننوشتم

بادها سرشتند » 

 

 

« و برای رویاهای چهارده سالگی ام

دست تکان می دهم »

 

آلیس ژاردن می گوید :

                                 «   زن یک شخص نیست ، بلکه نوعی اثر نوشتاری است .   نوعی از نوشتار است که مشخصه ی بارز آن جنسیتش است »

اگر این سخن ژاردن را تا حدودی بپذیریم ، مرزهای سخن زنانه نیز کاملا مشخص می شود و در این تشخیص زن به عنوان یک پناه گاه به خود پناه میبرد و اسم خود را به خود پناه میدهد و در این ارزش بخشی به کمک عناصری که اصالتا از آن اوست همچون زنانگی ها ، توانش های واژگانی و فضاهای خاص بر خود پای می فشارد همینکه این عناصر در شعری آورده شوند آن چه برجسته می گردد زن است . پروین ، فروغ ، بهبهانی و دیگران و همین تجربه ی حاضر که می توان مثال های بی شماری را از آن برشمرد . از جمله :

 

« آری دیگر آبستن پسرم نیستم

و کسی میان پنجره

                            مرا نخواهد کاشت »

 

« از سور دوشنبه ها آمد

سکوت سپید دامنش را تکاند»

 

در این تصاویر آن چیز که بیشتر از همه نمود دارد زن است و از یاد نبریم در پس این چهره ، خود اوست ، شاعر ، اوست که در پس آن با شما و اکثرا با خودش سخن می گوید . به خطابه های عام تن نمی دهد ، از این رو زاویه های دید اول شخص و جزء نگری  را بر دیگر شکل ها ترجیح می دهد ، که در این کتاب به وفور می توان آن را یافت . اصرار بر جنس خود و عناصر پیرامونی آن و پس نزدن و نگریختن از این بودن در تاریخ تاریکی . نگاه کنید به برش هایی از گیسوانه ها در شعر رنگانی :

 

«« با گیسویی از شک و هراس

  تنهایی را پریشان می کنی »

 

« سبز می شوم

سیاه گیسوانم ،

                      رنگ کاج می گیرند »

 

« گیسوانم را در رویا بریده اند

و زمان

چون حسرتی باز ایستاده است »

 

و در پاره ای از برش ها نتوانسته به این ها عینیت ببخشد مثلا نگاه کنید به شعر «« هستی یا ««  و نماد گندم و گناه ازلی :

 

« از خوشه ی گندم چنان جدایی

و در آغوشت هزاران میوه ی  ممنوع

قد می کشی ، خسته از بی گناهی حوا »

 

شاید نمادهای آشنا و سیطره های آنان است که امثال رنگانی را به باز خوانی ی مکرر دیگران واداشته است . ولی من دوست دارم سخن ویرجینیا وولف را باز خوانی کنم که گفت : «  هر چیزی که بازی آزاد معانی را بنیاد می نهد و تشویق می کند و از بسته بودن آن ممانعت می نماید ذاتا مونث است » و  در پاره ای از کارها نیز از همین وانمایی گریز زده و با رویکردی هنجار شکنانه ، بی تاثیر از سابقه های ازلی گناه می سراید :

 

« در سینه ات

سنبله های نورس گندم

لیلا ،‌ لیلا،  لیلا»

 

« هستی یا ؟ 

پرنده پر زد

آن آواز که به من داده ای

گندم شد»

 

الن سیسکو می گوید :

                        «  خودت را بنویس ، تن تو باید شنیده شود ، شایستگی ها و قلمرو های پهناور پیکر تو شنیدنی است »  

وقتی مهستی گنجه ای را می خوانم یا فروغ را خصوصا در دو دفتر آخر ، فرق هایی را احساس می کنم بین هر کدام از این ها به تنهایی با خودشان ، انگار یک ظرافتی است برای این که مثالا  فروغ از خودش به خودش برسد . از تن نگاری به رفتار اجتماعی تن . رویایی می گوید : این شعر ها بیشتر از آن که به تن بپردازد ، به عرف آن و به رفتار آن در جامعه می اندیشد .

می توان اروتیک را یک روش از نحله های زبانی رایج در کل تاریخ ادبیات دانست ، اما همین شیوه برای زنان بسیاری از سرزمین ها خصوصا سرزمین من به شکل دیگری تعبیر شده است . و همان طور که در ابتدا گفته آمد سزای خویش را به سزا یافته اند . چرا مرز بندی بین اشعار اروتیک زنان و مردان به این گونه قطعی شده است ؟ آیا این همه باز نمی گردد به این نکته که تسلط و سیطره ی شکل خاصی از نگاه حتی در ادبیات معاصر ما ،  معرف مذکر بودن آن است ؟

یا به قول ویرجینیا وولففرق است بین متن جنسی و جنسیت متنی  چرا ایرج ، عبید و سعدی و بسیاری دیگر سزای خویش نیافته اند ؟

 

« زلفین تو سی زنگی و هر سی مستان

سی  مستانند  ،   خفته  در  سیمستان »

باور کنم که این شعر مهستی یا دیگر اشعارش وقیح تر از عارف نامه ی ایرج است ؟ آن چیز که مشخص است این است که در یک سو نگری ها ، جنسیت سراینده بیشتر ملاک بوده تا جنسیت متن ، و در  روزگار ما این اشتباه تاریخی جواز اشتباهی بزرگ تر شده است و در رویکرد هایی ساختار شکنانه حوزه های هرزه نگاری و پورنو را با رویکردهای اروتیک آمیخته اند . در حالیکه می توان این دو مقوله را کاملا جدای از یکدیگر بررسی نمود ، هر چند نمی خواهم منکر هیچ کدام و ظرفیت های آن ها برای بازخوانی آن چه که هست باشم ، ولی باید پذیرفت حوزه های این دو با توجه به تاثیر اجتماعی و اخلاقی آنان  کاملا با یکدیگر متفاوت است . حتی اگر بپذیریم که هر تصویر اروتیک ریشه در یک نمایه پورنو دارد ، ولی گذر از این به آن با وجود ادبیات نسبتا کم عمق امروز خصوصا در شاخه تن خوانی ، ظرافت این گذر را جدی نگرفته است . شاید به قول رویایی : همه به خاطر این است که ما تاریخ برهنگی نداشته ایم . و یا به جای فروید و یونگ ، تعداد زیادی هجویری داشته ایم . به هر شکل امیدوارم آقای رویایی نیز  بپذیرد که این سرشت ملت ما و ادبیات ماست که نمایه های پورنو در نحله های زبانی تبدیل به تصاویر اروتیک می شود و فروغ اسیر و دیوار و عصیان ، بة فروغ تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد می رسد .

جای جای آثار رنگانی به استفاده از اروتیک با حفظ قداست و شان زن و انسان پرداخته است . شکل نگاه او از نوع آلت نگاری های برخی از معاصرین نبوده و از این رو او را می توان به نوعی وفادار به جریانی دانست ، که ریشه ها را بی کس نمی خواهند .

از صراحت در تنانه ها و تن خوانی با استفاده از منش استعاری زبان و در محور جانشینی گریز زده است و اگر هست در لفافه های حجب می رود و در این نوع گرایش از ابتذال صراحت فرار می کند . نگاه کنید به این سطور :

« هوا در هوا

پریده ای لیلا

حفره های ماهت

بی آه »

 

«زخمی تر از نگاه گوزنان

می آیی

آه هایت را

می تکانی در من »

 

« به رسم زمین

 طاهر که می شوی

دگمه های تنت را باز می کنی »

و آن گاه که همین نوع نگاه با طنز همراه می شود ، بلوغ جسم و روح   در رفتار اجتماعی آن بیشتر به چشم می آید و خصوصا در کارهای پایانی این گرایش نمود بیشتری دارد .

 

« بر طبل ها کوفتند

تنها گل های دامن من ریخت »

 

« در پیچ و تاب دیوانگی تن

که با یک رشته باران

به درد می رسد »

 

« لا به لای تنت

لا به لای تنم

خبر چین ها خفته اند »

بر این باورم که درون مایه های جنسیتی یا به شکل ادیبانه تر « صدای زنانه » نمی تواند تنها منظر در مورد این کتاب و کل کارهای این گونه باشد ولی به عنوان یک ویژگی به آن پرداخته شده است با این امید که مفید افتد . و در انتها اگر به کاری به طور کامل توجه  نشده ،  شاید به این دلیل باشد که رنگانی را در پاره ها و برش ها  درخشان تر یافتم تا در کلیت یک اثر . . .

همیشه فکر کرده ام این سخن باید درست باشد که ما در گذر زمان نه دچار تانی ، که دچار فقدان جسارت می شویم . و اینک اوست شاعری که می بایست جسورانه تر  به سمت خود گام بر دارد با تجربه ای از جسارت های کرده یا ناکرده ی خواهرانش . و. .

 

بشری اذالسلامه حلت بذی سلم

لله  حمد  معترف  غایه   اللنعم

                                                                                                     

 

 

             علی جهانگیریگرگان

                                                                                                                              مرداد 87